| تبليغات | X | |
![]() | ||
عاشقانه
عاشقانه
|
عشق نامه مانيفست September 19, 2005 آوازخوان سر از پا نمی شناسد چرا که می داند دوباره می تواند بخواند. صحنه او رو صدا می کند. صحنه او را می طلبد! سکوت از صدا شکست می خورد. فرياد پيروز می شود بر خاموشی. در نبردٍ حافظه با خاموشی٬ برنده خاطره است. آوازخوان با يک دهان٬ سرخ از ترانه و خاطره بر می گردد. هيچکسان که صحنه را خاموش می خواهند٬ بر آشفته می شوند. اما کوچکتر از صحنه اند. کم تر از خط و نشان کشيدن اند٬ ناتوان تر از تو قصه اند . آواز خوان لبخند زنان می گويد : - ديديد گفتم که ما دوباره در يک شب آفتابی٬ همترانه خواهيم شد. همترانه! بی بهانه! می گويد و پر از عطر گلاب می شود! شادا که صدا٬ خاموشی و فراموشی را شکست می دهد٬ و ما ميلاد عشقنامه يی به نام « مانيفست » را جشن می گيريم. خانه مان را آينه بندان می کنيم٬ چرا که در اين زمهرير سکوت؛ و در اين يلدای بی آواز٬ Manifest دهانه ی آتشفشان است . نمايش نمايش عشق است٬ يک اتفاق خوشايند است. |
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 10:31 توسط حسن
|













